.jpg)
آدم همیشه باید کاری رو کنه که حس درونیش بهش می گه، تشویق هایی که می کنه، غرولوندهاش، نهیب های گاه و بیگاهی که می زنه. فقط وقتی که به درونت توجه نکنی، نادیده اش بگیری و زیر پاهات لهش کنی، شروع می کنی به پیر شدن...
.jpg)
بعضی طرح ها و نقش ها چنان در عمق جانت نفوذ می کنند که گویی کلیدی در جای درست پیچانده شده است و صندوق گنج هزارساله ی وجودیت اکنون در مقابلت نمایان است. این تو هستی؛ با تمام ظرافت و طبایع و لجایج خودت. چه قدر خوبه که آدم بلندی و پستی های خودش را بلد باشد.
پ.ن. همه ی این ها رو تند تند نوشتم که بگم مجنون این جلد لاکی قرآن (منسوب به دوره ی قاجار) توی موزه ی ملک شدم رفت ^-^
نوشته شده توسط mthrh در پن
-----------------------------------سعی می کنم گاهی ذهنم را وادار به آن کنم که بنویسد. از غم، از غصه، از درد، از لبخند، از شوق، از جیق های بنفش درونی که از کوچکی به آن معروف بوده ام. از ناراحتی هایم در میان خوشحالی، ذوق و شوقم هنگامی که حتی فرصتی برای نگاه کردن به خودم ندارم. می نویسم تا ذهنم در میان حوادث مختلف نپوسد، بادِ روزگار زندگی پر از تلاطم و امیدم را آرام جلوه ندهد و جسم و رفتارم بر روی ن
چند روزه که تهران حالش بدجور گرفته؛ یه دستمال گرفته دستش و هی شرشر اشکش سرازیر می شه. توی رودربایستی می مونه و ساکت می شه؛ بعد دوباره شروع می کنه. من از اون هایی هستم که دستمال انقدر توی دستم عرق می کنه که چروک می شه و تاب بر می داره؛ تهران هم همینه... یه حوله ی نم دار کشیده روی سرمون و توی دلش می گه غصه نخور؛ منم کنارتم؛ می فهممت. باران شدت می گیره... صدای داد بین کوه ها. وسط گرمای تابستان که هیچ
برچسب: حوله,
نویسنده: سارا کمالی
وقتی موقع رفتن، با خودت فکر می کنی که بدون بافتنی هم مسلما حوصله ات سر نمی رود؛ کتاب می خوانی، آلمانی می خوانی، بیرون می روی و ...
ولی ناگهان در روزهای میانی سفر (جمعه روزی!)، سماور صبرت لبریز می شود و می روی بیرون که کاموا و میل بافتنی و وسایل لازم رو بخری و با یک موجود 1 متری برمی گردی خانه... طرحش هم لانه زنبوریه که کلی بین مجله هایی که (اتفاقی!) برده بودمشون، انتخاب کردم. بنابراین هیچ وقت به ن
برچسب: بازگشت,
نویسنده: سارا کمالی
حس خوب مرتب کردن یک اتاق گرد و خاک گرفته، آسوده نشستن بر جای همیشگی که حالا کاملا به چشمانت آشنا است و پر شدن از احساسی خوب. :) با سخاوت هر چه تمام تر لبخند می زنی و از ضربات متوالی باد بر روی روزمرگی هایت نمی هراسی. بعد هم کتابی در دستت می گیری، آن را جلوی صورتت ورق می زنی و غرق می شوی در بوی ورقه های چوبی... حالا این اتاق من است که نور را با تمام وجودش می گیرد و تحویل کسی دیگر هم نمی دهد. چه خو